مهرزاد جانمهرزاد جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
مهرسام جانمهرسام جان، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

پسرهای من

مامان مهرزاد و مهرسام😍😍❤️❤️

روز پدر مبارک

روز پدر مبارک ای طنین نام تو بر گوش من ای پناه گریه ی خاموش من همچو باران مهربان بر من ببار ای که هستی مثل ابر نو بهار پدر عزیزم روزت مبارک انشاله همیشه برقرار باشی و سایت روی سر منو مامانی اینم از زبون مامانی تقدیم به بهترین بابای دنیا (بابای خودم ) : ای کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه های شیرین با تو بودن را اینقدر طولانی میکرم که برای بی تو بودن وقتی نمیماند توی این روز عزیز ، توی این لحظه های قشنگ زیباترین کلمه ای که میشه گفت یک ” دوستت دارم “ به همراه یک آسمان عشق و تمنا تقدیم به تو همسر عزیزم ، روزت مبارک اینم ...
3 خرداد 1392

عواقب بعبعی بغل کردن

عواقب بغل کردن بع بعی تعریف کردم رفتیم شهرستان اینم عواقب سوار الاغ شدن و بعبعی بغل کردن اینا جای نیش ککه(بعد از دیدن باب اسفنجی کک رو میشناسم)     من که خوبم اگه مامانمو میدیدن گریتون میگرفت ...
2 خرداد 1392

مسافرت یک روزه

یک روز خارج از شهر دیروز رفتیم شهرستان برای دیدن دایی بابام که از مکه اومده بودن بماند که مامانم چقده دروغ سر هم کرد تا تونست امروزه رو مرخصی بگیره ، (آخه به این راحتی ها نمیتونه مرخصی بگیره )    بگذریم صبح 8/5 راه افتادیم 11/5 رسیدیم اول رفتیم خونه یکی دیگه ار دایی های بابام اونجا یک گوسفند کوچولو 10 روزه داشتن و من هم منتظر فرصت بنده خدا فکر میکردن من ازش بترسم به خیالشون دیگه میشینم و از جام تکون نمیخورم ولی ای دل غافل نمیدونستن که بعبعی باید از من بترسه   کل اتاق رو دنبالش   دویدم من بدو بعبعی بدو دیگه استکان چایی ، قندون قند همه نقش زمین بودن تقصیر من...
1 خرداد 1392

سفر بندر90

سفر بندر   سال 90         مامانی تو عکسها یکسری عکس پیدا کرده برا 2 سال قبل خرداد ماه   1390 من کوچمولو بودم و راه میرفتم اونم با پوشک توی تعطیلات خرداد ماه با خاله هدی و دایی امیر رفتیم سرچشمه   و بعد رفتیم بندر خوب بود و خوش گذشت ولی هوا به شدت گرم گرم اینجا سرچشمه است من دنبال پیشی اینجا سرچشمه است و شب رفتیم پارک و من یکجا نمیشینم اینجا بندر عباس خونه عمو محسنه ساعت 12/5 بابام اینا هوس میکنن برن دریا   و من هم میرم اول می ترسیدم ولی دیگه ترسم ریخت و خودم میرفتم تو آب وقتی رسیدیم خونه پوشکم پر از م...
21 ارديبهشت 1392

عشق موز

عشق موز   یکی بود یکی نبود، یک پسملی بود(خودم) شیطون و بازیگوش این پسملی (خودم ) تو همه میوه ها موز رو بیشتر دوست داره( تو این گرونی واله ) البته همه میوه ای رو میخورم ولی اگه قرار باشه انتخاب کنم 150   درصد شاید بیشتر موز رو انتخاب میکنم بابایی تعرف میکرد« تو جشن روز کارگر که منم میبره همراهش هم موز خودم رو خوردم ، هم موز بابایی هم موز همکار بابایی» ...
15 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک

مادر" است زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه " زیباترین خطاب "مادر جان" است " مادر" واژه ایست سرشار از امید و عشق واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید روزت مبارک مادر . . . ܓ ✿ من که دو تا مامان دارم یکی مامان خودم یکی مادر جونم (مامان مامانم ) منو و مادرجونو و آقاجون (حج عمره90)   شاید حتی مادر جونم بیشتر از مامانم دوستم داشته باشه و به فکرم باشه الهی قربونش بشم من و مامانی هم خیلی دوسش داریم الهی که همیشه زیر سایش باشیم و بتونیم از وجود گرما بخشش استفاده کنیم خدایا به حق پنج تنت قسمت میدم همه مادرها رو سالم و سلامت نگه دار آمین   ...
12 ارديبهشت 1392

شیطون و بلا2

اندر احوالات امروز ما دیروز داشتیم تعریف میکردیم که من شیطونم و بلام که دیشب این بلا سرم اومد حالا بخونید حکایت دیشب : « طبق ساعت 10 هر شب مامان و بابام داشتن سریال میدیدن و من که دنبال بازیگوشی بودم رفتم تو اتاقم بازی کنم (شما بخونید شیطنت ) هر از چند گاهی هم مامانی میومد سری میزد که ببینه گل پسرش بلایی سرش نیومده باشه که چی شده که مثل آقاهای خوب صداش در نمیاد بعد از چند دقیقه ( شما بخونید نیم ساعت ) مامان که اومد تو اتاق فقط گفت مهرزاد ؟!!! من که حول شده بودم دو دستی رو شکمم و دستام رو قایم کردم ، می پرسید چرا : تقصیر من نبود که آقا شیطونه گولم زد تمام ماژیک هام به جای نقاشی روی برگه روی من نقاشی کردن ...
9 ارديبهشت 1392

شیطون و بلا

شیطون شیطون ها شیطنت های من کم که نیست خدا میدونه اگه دست به کار بشم چه کارها که از دستم برنمیاد اینم یک نمونش لباس نپوشیدم عوضش شلوارک بابامو پوشیدم ما اینیم دیگه ...
8 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرهای من می باشد