مهرزاد جانمهرزاد جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
مهرسام جانمهرسام جان، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 2 روز سن داره

پسرهای من

مامان مهرزاد و مهرسام😍😍❤️❤️

مهد کودک امسال

مهد کودک امسال یک چند روزی نرسیدم وبمو به روز کنم ، آخه 2 هفته پیش با بابایی رفتیم سمالی Semali ( یک روستای خیلی کوچیک بعد از جیرفت که همکار بابا اونجا زندگی میکنه، عکسهای دوربین پیش باباست و از اونجایی که همیشه نظم و ترتیب تو این وب حرف اول رو میزده تا روز شمار باشه صبر کردیم تا عکسها بیاد اما تا امروز نرسید به همین خاطر دیگه خودمونم افسردگی گرفتیم این پست رو میذاریم هروقت اون عکس ها رسید اونو میذاریم   امروز 3 مهر ، دیشب رفتیم تمام وسایل مهدکودک رو خریدیم، البته ناگفته نماند که من پیروز شدم و از 15 شهریور برگشتم به همون مهد قبلی (آیناز )، هر سال اول سال یک لیست بلند بالااااااااااااا به ما...
3 مهر 1392

یک روز خوب باباباجونم

یک روز خوبه خوبه خوب بابای مهربونم که بعد از چند روز رسیده بود خونه و صبح دوباره باید برمی گشت سر کار، صبح جمعه ساعتای 10/5 – 11   به مامانم گفت : عیال ناهارو بردار و جمع کن بریم بیرون،امروز گرمه، اینجام بیکاریم بریم دور دوری بزنیم   مامان هم گفت : چشم آقا مامان که خبر نداشت، برای ناهار پلو خورشت کرفس درست کرده بود.تا 12 که پلوهاش دم کشیدن و خورشتاش جا افتادن و سبدمونو پر از خوراکی کردیم و رفتیم. اینجا جنگله ، تا رسیدیم همکار بابا زنگ زد که بیا دستگاهمون از کار افتاده، بابا تلفنی حلش کرد تا روزمون خراب نشه اما بدو بدو اول ناهار خوردیم تا اگه مجبور شد برگرده ناهارشو خورده ب...
10 شهريور 1392

کیف جدید

کیف بن تن( BEN10 ) از اونجایی که مهدکودکمو دارم عوض میکنم و مامان داره زودتر از معمول منو میبره پیش دبستانی مادرجون مهربون پنجشنبه که برای خرید بیرون بودند بک کیف بسیار بسیار خوشکل برام خریدند. ساعت 11 مادر جون اومدن خونه و ماهم در آستانه لالا کردن بودیم و از اونجا که خونم بالای خونه مادرجون ایناست و بالکن خونمون روی حیاط مادرجون ایناست مادر جون صدام زد و گفت : مهرزاد بیا برات جایزه گرفتم. مامان منم از پله ها اومدن پایین و یک کم خرده وسیله که مامان خواسته بودنو گرفتن. منو که میدونید چقده عاشق بن تنم دیگه اینقد کیف تو بغلم فشار دادم و دادم و بعدم کولم کردمو خوابیدم از شما چه پنهون ...
2 شهريور 1392

تعطیلات عید

تعطیلات عید فطر هر سال عید فطر بعد از نماز میریم خارج از شهر، امسال هم رفتیم طر فهای کوهپایه دایی رسول (بابای آلما) کلید های باغ دوستشو گرفته بود و ماهم رفتیم، امسال از شب عید فطر اونجا موندیم و شب خوابیدیم صبح روز بعد (روزعید) مامان و مادرجون و خاله هما و دایی امیر (بابای پارسا ) بدو بدو خودشون رو رسوندن به نماز بعد که برگشتن صبحانه کله پاچه خوردیم من تخم کبک بود که خاله هدی برای پارسا درست کرده بودو خوردم و شروع شد تمام شیطنت های من این عکس نی نی مونه، پارسا کوچولو عزیز خاله آدرس وبش هم اینه ( http://parsaazizemamanobaba.niniweblog.com/) تو پشه بندش خوابیده الهییییییی بابامو، دایی امیر و د...
22 مرداد 1392

عیدتون مبارک

عیدتون مبارک نماز و روزه هاتون قبول عید سعید فطر و پایان ماه صیام بخواهیم از خدای ذو الجلال و الکرام که تا سال آینده، صفا و پاکی دل حفظ بشه و نباشیم از انسانهای غافل این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نمایم ...
18 مرداد 1392

شب قدر

شب قدر و احیا نگه داشتن من   شب 21 ماه رمضون با مامان ومادر جون و خاله های مامان و دختر خاله های مامان ( دیگه فکر کنم متوجه شدید هر جا بریم اکیپی با هم میریم )رفتیم مصلی امام علی (ع) برای احیا اولش همه چی خوب خوب بود چه پسری ماشاله آقا بعد از 2-3 دقیقه از کنار مامان یک کم میرم عقب تر و بدو بدو هام شروع شد، از اونجایی که هر جا بریم باید یک شیطونی بکنم دویدم سمت قسمت آقایون و مامان هم داشت از کنار پرده نگاهم میکرد و نمیتونست بیاد اون قسمت و من از خدا خواسته دویدم و رفت سمت جایگاه فیلم بردار مراسم و 5-6 تا پله داشت رفتم بالا( اینجا رو عکس ندارم چون مامان داشت تو سرش میزد ) و مادر جون اومد دنبالم و ...
10 مرداد 1392

جشن میلاد امام حسن (ع)

15 ماه رمضون نذری هر ساله برای هر مناسبتی ما ایرونیا به خاطر اینکه ارادتمون رو به ائمه (ع) نشون بدیم نذر میکنیم حالا هرکی هرچی میتونه، مامان منم هر ساله 15 ماه رمضون روز میلاد امام حسن (ع) نذری شربت میده ، اونم به خاطر خوابی بود که 6 سال قبل ، حتی قبل از   به دنیا اومدن من دیده، برای میلاد امام شربت میده ، امسال بابایی نبود کمک بده و زحمتش کامل افتاد رو دوش آقا جون مهربون که خدا سایشو همیشه رو سرمون نگه داره   انشاله که اگه نباشه زندگیمون واقعا لنگ میزنه امسال منم کمک بودم ، اینم عکسهای امسال اینجا بسته لیوان ها باز نمیشه منم با دندون افتادم به جونش ان شاله صاحب این ماه عزیز حاجتا...
6 مرداد 1392

میلاد کریم اهل بیت مبارک باد

میلاد اولین گل بوستان علی و زهرا مبارک باد   سلام بر لحظه ‏هایی که تو را آوردند ! سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد ! سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد ! سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی ! سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی ! سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست . میلاد نور، در نیمه ی ماه نور، بر عاشقان نور مبارکباد . میلاد کریم سبزپوش آ...
2 مرداد 1392

سالگرد ازدواج

وایییییییییییی مگه میشه این اتفاق مطئنم تو خونه هیچ کس نیفتاده اونم برای یک خانم ولی برای ما افتاد از اونجایی که تاریخ و رویدادهای 20 ما زیادن مامان خانم قاطی کردن، سالگرد ازدواجشون 27 تیره ، من 25 آذر به دنیا اومدم، پارسا (پسر خالم)28 آذر به دنیا اومده ، مادرجون 27 خرداد و .... دیگه قاطی شده و مامان دیشب یعنی 25 تیرماه فکر کردن سالگرد ازدواجشونه و کیک میپزن ولی موقع سرو با این واقعیت روبرو میشن که 27 تیر سالگرد ازدواجشونه این من: این مامان : این بابا : اینم کیک سالگرد ازدواج کیک قرار بود رنگین کمونی بشه شکل کره زمین شد قابل توجه دوستان میتونن درس زمین شناسی یاد بدن   ...
26 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرهای من می باشد