4 سالگی
تولد 4 سالگی دارم یواش یواش مرد میشم مامان که به قد و بالام نگاه میکنه کلی عشق میکنه با یکی یکدونه اش. وقتی یادش میاد فرشته کوچولویی که یک زمانی تو دلش وقتی تکون میخورد و از رو شکم تکون خوردناش معلوم بود و همه رو ذوق زده میکرد الآن از رو مبل میپره ، رو میز کامپیوتر میره و از اون بالا میپره پایین با باباش فوتبال بازی می کنن کمک مامانش ظرف میشوره ، اتاقشو بهم میریزه و دستور میده جمعش کن و اگر حرف گوشش نکنن قهر میکنه و کارهایی که هرکدوم قصه خودشونو دارن چه لذتی از این بالاتر که ببینی داره دردونه ات بزرگ میشه و هر روز خواستنی تر میشه و داره آرزوهای بابا و مامانش رو برآورده میکنه و حتی صبح ها که مهده دل مامانش براش تنگ ...
نویسنده :
مامان حدیث
10:00






