پسرهای من
تاريخ : سه شنبه 5 دی 1391 | 8:01 | نویسنده : مامان حدیث

به وب من که مامان جونم برام درست کرده خوش آمدید

 

Welcome Scraps




 

 

 

Welcome Scraps

 

 من 25/آذر ماه /1388 در یک صبح زیبا پا به این دنیا گذاشتم. بابا و مامانم اسمم رو مهرزاد گذاشتند نامی اصیل و آریایی (مهرزاد اسم اصیل ایرانیو به معنی زادهٔ مهر یا فرزند خورشید است (که مهر خود به معنی محبتیا خورشیداست) پیروان میترایسم یا آیین مهر پرستی روز اول دی ماه را روز تولد خورشید می دانستند چون به تدریج روز بلندتر و شب کوتاهتر می شد و متولدین اول دی ماه را مهرزاد می نامیدند .)

 

Welcome Scraps




[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 دی 1393 | 10:45 | نویسنده : مامان حدیث

مسافرت به بندر

 به فاصله دقیقا 6 ماه از تولد مهرسام جون، 14 آبان امسال یک کوچولو دیگه هم به جمعمون اضافه شده، النا خانم دختر عموی مهرزاد و مهرسام85

به خاطر همین برای تبریک و چشم روشنی با عزیز و آقابزرگ راهی بندر شدیم.

چهارشنبه 28 آبان ظهر ناهار رو خونه عزیز اینا خوردیم و رفتیم سیرجان دنبال آقا بزرگ و شب ساعت 7 رسیدیم و تا جمعه هم موندیم و ظهر جمعه برگشتیم.

به همه بخصوص مهرزادم خیلی خوش گذشت

النا خانم

النا خانم

ژست های مختلف تو ماشین که عمه سمیرا عکس گرفتن

همون شب کنار دریا یهویییییییی ( مامان و مهرسام)

همون شب کنار دریا یهویییییییی (آقا بزرگ و مامان و مهرسام)

همون شب کنار دریا شن بازی

روز برگشت کنار دریا آب بازی و شن بازی

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 23 شهريور 1393 | 20:03 | نویسنده : مامان حدیث

 به گُل خوابوندن مهرسامم تشویق

ما اینجا، تو شهرمون یک رسم داریم که نوزادهای تازه متولد شدمونو به گل می خوابونیم،عكس متحرك از گل  و دسته گلهای زیبا-www.jazzaab.ir اونم به این خاطر که هم بدن نوزاد بوی گل میگیره و هم اینکه دیگه به گل حساسیت پیدا نمیکنه، چشمکپایان اردیبهشت امسال مهرسامم رو با کمک مادرجون به گل خوابوندیم گل های سرخ و محمدی بودن که دور تا دور پسرمو گرفته بودن و من که از ذوق دوباره مادر شدن و تجربه دوباره این لحظات تو پوست خودم نمی گنجیدم.محبت

[تصویر:  22.gif]





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 شهريور 1393 | 19:53 | نویسنده : مامان حدیث

نایت اسکین

این ماه

سلام دوستهای خوبم، این 4 ماه خیلی زود گذشت، اووووف مثل برق و باد، دو ماه اول که تو خونه بودم و مهمون و مهمون داری و بعضی وقت ها مریض داری، مهرسامم به خاطر مشکل روز اول بلد نبود باد گلو بزنه و همش بعد از شیر خوردنMilk bottle smiley 010 باید برش میگردوندیم و چشممون بهش بود تا یک دفعه کبود نشه، به خاطر این مشکلش حتی یک شب تا صبح بیمارستان بستری شد، اما خدارو شکر کم کم خوب شد، دوباره بعد از گذشت چند روز نافش که تازه افتاده بود عفونت کرد، بماند که چقد نگرانش بودم و همش گریه میکردم، خود طفل معصومش چقد آنتی بیوتیک خورد، دقیقا تاروزی که عقیقه اش کردم مشکل داشت اماخدارو شکر الان خوبه ، بعد هم که برگشت به کار با بچه 2 ماهه، تو این مدت عکس های گویای همه چیز هستن دیگه گزارش تصویریfotograaf.gif

مهرسام1

مهرسام2

تنها روزی که پستونک گرفت

مهرسام3

از حموم اومد و مست خواب بود

مهرسام4

فقط به شکم تا دوساعت راحت خواب بود

مهرسان 5

این لباس ها رو مادرجون از بندر آورد، عاشق زرافه روشونم

مهرزاد2

مهرسام6

روزی که ختنه شد تو بیمارستان

مهرسام و مادرجون

همون روز با مادرجون ، مامان و مادرجون همراهت بودن بابات دلش نمیذاشت بیاد

روزی که به گل خوابوندیمش

سر کار، دفترروزنامه

عاشق این عکسهاتم

مهرسام8

پایان

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 2 شهريور 1393 | 12:57 | نویسنده : مامان حدیث

سلام سلام سلام

سلام دوست جونیا، خوبید؟ خوشید؟ خداروشکر

 مرسی که مثل همیشه تنهامون نگذاشتید و کامنتهای پر از مهرتون مخصوصا نگار جون و آیسان جون شما دوستهای مهربون، ذلم تنگ شده برای نوشتن ولی باور نمیکنید وقت نمیکنم، یک دنیا حرف دارم براتون بزنم از این سه ماهی که مهرسامم وارد زندگیمون شده ولی وقت نمیکنم، انشاله سر فرصت یک عالمه عکس دارم بهترین هاشون و خاطره دارتراشونو جدا میکنم حتما حتما به همین زودی ها پست میگذارم

بازم مرسی از همه تونمحبت

 

 

آرزویم اینست نتراود اشک درچشم توهرگزمگرازشوق زیاد.....

 

وبه اندازه هرروزتو عاشق باشی ...عاشق انکه تورامی خواهد....

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 | 19:32 | نویسنده : مامان حدیث

فرشته زمینی ما

روز 14 اردیبهشت  فرشته آسمونی مون زمینی شد و خداوند مهربون اونو برای مامان و باباش فرستاد تا برای دومین بار لذت پدر و مادر شدن رو به ما بده، مهرسام من با وزن 3 کیلو ساعت 10:07 در بیمارستان ارجمند به دنیا اومد

و مامانش ساعت 11 از اتاق عمل اومد بیرون اولین مک شیر که زد شیر پرید تو گلوش و بچه ام کبود شد، مامان چون خیلی بهوش نیومده بود مادرجون و خاله هما بچه رو میبرن پیش پرستار و پرستار مهربون اونو تو اتاق نوزادان میبره و سریع اکسیژن وصل میکنن تا بچم حالش بهتر بشه تا شب من بچه ای ندیدم و چون سرم داشت شیر هم نباید می خورد تا شب که رفتم تو اتاقش و دیدمش ولی باز نمیتونستم شیرش بدم

روز بعد مامان مرخص شد ولی مهرسام قشنگم تو بیمارستان باید می موند به خاطر همین مامان هم تو اتاق نوزادان 1 تخت گرفت و شب رو پیش فرشته اش موند و کم کم شروع کرد به شیر دادنش تا روز بعد که مرخص شد و دوتایی اومدن خونه و بابا جلوشون گوسفند کشت

روز بعد برای تست زردی رفتن و 12 بود قرار شد اگه زردتر شد ببرنش دکتر، جمعه شب ، شب شیشه رو برگزار کردیم و همه آشناهامون بودن ولی مهرسام مادر هی زرد تر و زردتر میشد

تا یکشنبه که بردیمش پیش دکتر و زردی 18/5 شده بود و همون شب دوباره بیمارستان بستری شد و مامان کنارش موند و دو شب تو بیمارستان خوابید تا زردیش رسید به 10/5 و دکتر روز پدر مرخصش کرد و اومدیم خونه و روز بعد دوباره بردیمش دکتر و زردیش به 13/5 رسید اما چون 11 روزه شده بود خداروشکر دیگه بستری نشد اما بهش دارو دادن تا هرشب به مدت 10 شب دارو مصرف کنه تا زردیش بیاد پایین

اما امروز بهتره و هر روز هم بهتر و بهتر میشه

اینم دو تا داداش با هم

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 13:00 | نویسنده : مامان حدیث

اسم نی نی موناسم فارسی پسرانه

تو این دوره زمونه چقد اسم پیدا کردن سخت شده، دنبال 1 اسم ایرانی و دهن پر کن و خوش معنی میگشتیممتفکر ، اونم اسم پسری که به مهرزاد بیادکلافه اسم دختر اوه فراوون و زیبا،اسم منو بابام انتخاب کرد از همون روزای اول که هنوز خبری هم از بچه نبود میگفت اگه پسر بشه اسمشو میذارم مهرزاد غافل از اینکه اگه دومی هم پسر بشه چی میخوای بذاری؟؟؟؟؟؟؟

نی نی مون تا همین دو سه روز پیش اسم نداشت همه جور اسمی رو مامان انتخاب می کرد و به بابا میگفت، بابا میگفت" نه"

من که میگفتم بذارین ابوالفضل مژهبا همه هم سر این اسم بچه صحبت میکرد، خیلی اسمها پیشنهاد شد، "بهزاد" و" فرزاد"،که تهشون مثل مهرزاد باشه و" مازیار"،"مه زیار" اما مامان دوست نداشت،تنها اسمهایی رو دوست داشت "ماهان" بود و "مهراب" که هم قشنگ بودن و هم شکسته نمیشدن و دهن پر کن بودن، حتی "مهراب" خیلی بیشتر و روش پافشاری میکرد اما چند روز پیش بلاخره اسم "مهرسام"رو انتخاب کردیم.

مهر سام نام پسرانه با ریشه فارسی یعنی پسر خونگرم و مهربان ، مرکب از مهر به معنای مهربانی یا خورشید و سام به معنای آتش است.

انشاله که مایه افتخار مامان و باباش بشه

البته فعلا تا درنهایت اسمش چی بشه خدا میدونه





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 فروردين 1393 | 10:11 | نویسنده : مامان حدیث

13 بدر سال 1393

13 بدر

امسال با عزیز و آقا بزرگ 13 رو گذروندیم، امسال مادرجون و آقاجون به خاطر مشکلاتی که پیش اومده بود اصلا بیرون نیومدن چه برسه به اینکه با ما بیان 13

ما هم که تنها بودیم با آقا بزرگ و عزیز رفتیم 13 خوب بود، بابا جایی بردمون که تا حالا نرفته بودیم، 13 امسال هوا بارونی بود،جوری که صبحانه رو تو ماشین خوردیم،هوا بهاری و عالی بود، هر از گاهی بارون شدید میشد و نمیشد نشست و یک موقعی هم بارون نم نمک میزد و لذت میبردی، با این حال من که تو ماشین بند نبودم، هوا سرد و گرم حالیم نبود ،جای وسیعی رو پیدا کرده بودم  و فقط میدویدم

قبل از ما آتیشی روشن کرده بودن و وقتی ما رسیدیم اونا رفته بودن و ما هم آتیش آماده داشتیم همین موندگارمون کرد، تا ساعت 3 موندیم و به خاطر بارون برگشتیم

زیاد عکس ندارم آخه به زور باید نگه میداشتن تا عکس بگیرم

13

13

13

 

سیزده بدر





[موضوع : ]
تاريخ : 10 فروردين 1393 | 10:09 | نویسنده : مامان حدیث

تحویل سال 1393

سال92 خدارو شکر با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت، امیدوارم سال 93 هم خوب و خوش بگذره، امسال تحویل سال خدا روشکر بابا با همه مشکلات کاریش کنارمون بود.

سفره هفت سینhttp://zibasaz.niniweblog.com/ امسال با کمک مامان انداختم، اونجا به سمنو ها ناخنک هم میزدم که مامان دید اینجوری نمیشه کل ظرف سمنو رو گذاشت جلوم و من هم نصف بیشترشو خوردم،شمع هم که هرچی تو خونه داشتیم آوردم و گذاشتم وسط سفره هفت سین ، در نهایت رسید به شمع های سوفله خوری که اونها رو هم گذاشتم،و خودم روشنشون کردم بماند که چند بار دستمو با موم شمع ها سوزوندم ولی ول کن نبودم، تخم مرغ های امسال رو به تعداد افراد خونواده مون من رنگ زدم، به ماهی قرمزهامون سماق دادم چون گرسنه بودن، سکه هاfree coin animation رو هم برداشتم و گذاشتم تو جیبم

7س1

7س2

7س3

تخم مرغهای سفره هفت سین که یکیشونم شکوندم

7س4

7س8

سفره هفت سینی رو هم که مهد بهمون داده بود گذاشتم سر سفره هفت سین،

7س5

اینم عروس سفره هفت سینمون که خودش خیلی خوشکل تر از عکسش بودhttp://zibasaz.niniweblog.com

هفت سین 8

همش کارم همین بود، شمعها رو روشن میکردم و فوتشون میکردم و دوباره روشن میکردم

امسال مامان و بابا برام کیبرد گرفتن،یادمون رفته ازش عکس بگیرم، عکس گرفتم میام تو همین پست آپلودش میکنم

در نهایت کار به جایی کشید که مامان روز بعد سفره هفت سین رو جمع کردابتسامات وبكاء سمايلات حزينه ابتسامات وخيبه

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

 





[موضوع : ]
تاريخ : 10 فروردين 1393 | 9:30 | نویسنده : مامان حدیث

سال 93 مبارک

متن متحرک سال نو, نوشته متحرک سال نو مبارک, متن متحرک نوروز, جداکننده متن عید نوروز, عکس و متن متحرک سال نو

عطر نرگس

           رقص باد

                   نغمه شوق پرستوهای شاد

                                         خلوت گرم کبوتران مست

                                                           نرم نرمک میرسد اینک بهار

                                                                                                  خوش به حال روزگار

                                  نوروز باستانی جاودانه باد

متن متحرک سال نو, نوشته متحرک سال نو مبارک, متن متحرک نوروز, جداکننده متن عید نوروز, عکس و متن متحرک سال نو

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 فروردين 1393 | 11:46 | نویسنده : مامان حدیث

روز مادر مبارک

وقتی هنوز به دنیا نیامده بودیم بهشت در آغوش مادران بود اما وقتی به دنیا آمدیم مادران بهشت را بر زمین گذاشتند و ما را در آغوش گرفتن، از آن لحظه به بعد بهشت در زیر پای مادران قرار گرفت

 

 

 

مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است،

Бабочка на цветке

 

 

امسال روز مادرتو مهدکودک کاردستی خوشکلی درست کرده بودم، (خاله درست کرده بودن)، همون کادو روز مادر بود و البته 1 دونه گل که از تو باغچه چیده بودم، مامانمو حسابی کیفور کرد

*این عکس روی کارت

روز مادر1

*اینهم متن نوشته شده تو کارت

 

روز مادر





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 11:59 | نویسنده : مامان حدیث

اندر احوالات امروز ما

دوستا ن عزیزمون نگران حال و احوال ما بودن، خدارو شکر هم من و نی نی و مهرزاد ، هم هدی و نی نی و پارسا خوبیم، فقط تنبل شدیم و اون غیرته خوابیده که بیایم و پست جدید بذاریم.

عکسهای زیادی دارم برای آپلود کردن ولی وقت ندارم، آخر سال خیلی کار دفتر سنگین شده، انشاله برای سال جدید همشون رو تو پوشه جدا گانه نگه داشتم تا پست های قدیمی رو بتونم با عکسهایی که نگذاشتم بذارم، منتظرمون باشید تا با انرژی سال نو برمی گردیم، شاید تا قبل از سال چند تا پست گذاشتم، تا ببینیم فردا چی میشه






[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 اسفند 1392 | 13:00 | نویسنده : مامان حدیث

تولد 4 سالگی

امسال قرار بود تم تولدم مک کوئینhttp://yoursmiles.org/gsmile/cars/g5703.gif باشه، بیشتر وسایل رو خریدیم اما باز بیشترشون رو نگه داشتیم برای روز تولد، 22 آذر امسال تولد با وضعیت مامان اونجور که دلم مامان می خواست نشد ولی بد هم نبود ، به ماها که خوش گذشت.

مهمونهامون همون مهمونهای عزیز سال گذشته بودن،کادوی حسابی هم خوردیم، از سفره شام عکس  نداریم، یادمون رفت، به مفصلی سالهای گذشته نبود، کباب و جوجه کباب بود که آقاجون و بابا درستش کرده بودن و مادرجون هم زحمت پلو رو کشیده بودن و مامان هم سالاد درست کردن.دسر هم پودینگ و موز و شکلات بود

اما از هرچه بگذریم سخن کادوها خوش تره،

مادرجون و آقاجون کفش اسکیت آوردن، مامان و بابا میکروسکوپ خریدن، آقا بزرگ 100 تومن پول دادن، عزیز کاپشن چرم خریده بودن، عمه سمیرا دارت هدیه دادن، عمه ساره 30 تومن، خاله هدی، ربات کوچولوی من و یک میکروفن که تا آخر شب باهاش شعر می خوندم،خاله هما هم کلاه و شال گردن و سوئیشرت آوردن ، عزیز و پدربزرگ هم 30 پول دادن،

با تشکر از همه مدعوین محترمابتسامات هبال ابتسامات وفرفشه سمايلات استعباط

کیک

 

کیک2

 

کیک3

کیک4

 

عزیز و آقابزرگ

 

مادرجون و آقاجون





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 9:19 | نویسنده : مامان حدیث

نی نی ما یک پسرهbaby laughing icon

دیروز منو بابا و مامان و مادرجون رفتیم سونو،zwanger54.gif بماند که 2 ساعت معطل شدیم، تو این دو ساعت اینقده غر زدم، بابایی طفلک، برام بستنی و شکلات گرفت تا دهنم بسته باشه. از تو خونه که داشتیم راه می افتادیم و به مامانم گفتم فرشته ها بهت پسر دادن،۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ تا وقتی نوبتمون شد و رفتیم داخل، دکتر اول نیم رخشو نشون داد بعد قلبشو و ... آخرش هم گفت پسره ابتسامات هبال ابتسامات وفرفشه سمايلات استعباطمنم جلو دکتر گفتم، بهت نگفتم بچت پسرهابتسامات هبال ابتسامات وفرفشه سمايلات استعباط

حالا موندیم اسم چی بذاریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | 9:47 | نویسنده : مامان حدیث

این روزهای ما

روزهامون یکی بعد از دیگری داره سپری میشه و هر روز به یکجور، مامانی  این هفته نوبت گرفته که برای تشخیص جنسیت بره سونو، خبرشو برای دوستان می فرستیم، عکسهای تولد 4 سالگی که تو خونه گرفتم گم شدن، نه تو کامپیوتر خونه اند نه تو مموری دوربین و نه تو گوشی مامان، اگه پیدا بشه حتما پست تولد رو میگذاریم،

niniweblog.com

نا شکری نمیکنیم ولی این چند وقتمون خبر خوشی نداشتیم، شب ولادت حضرت رسول(ص)، پارسایی بیمارستانی شد به خاطر عفونت شدید، و روز بعد آقاجون گفت دختر عمه مامان تو جاده تصادف میکنن و پسر 13 سالش کشته میشه، این چند وقتمون همش با گریه  گذشته ، دل و دماغی برای این که به کامنت های دوستان جواب بدم یا وب رو آپ کنم نداشتم، از اونهایی که تو این چند وقت سر زدن و کامنت گذاشتن تشکر میکنم.

niniweblog.com

حال پارسا بهتر شده و 4 قدمی راه افتاده، دو تا جوجه خریدیم، اسماشون هم گذاشتیم نوک طلا و نوک سیاه،باید 1 پستا بذارم و عکسهاشون توش باشه،

niniweblog.com

 سعی میکنم زود برگردم دوست ندارم وبمون انرژی منفی به دوستان بده و روزشونو خراب کنه، انشاله برمیگردیم با پست های شاد






[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 دی 1392 | 12:46 | نویسنده : مامان حدیث

تولد 4 سالگی

هرسال تو هر ماه مهدمون برای متولدین اون ماه جشن تولد میگیره، امسال هم زحمت کشیدن و آذر ماه تولد گرفتن(5تومان از خونواده ها گرفتنساکت)به من هم کادو تولد یک پازل 45 تیکه دادنتعجب که تقریبا 1 ساعت طول کشید تا مامان درستش کردگریه

این از کیک تولد

تولد

این من

تولد2

تولد3

 

اینم من و دوستای متولد آذر

تولد4

اینم من و دوستای مهدم

تولد5

وقتی از مهد اومدم پامو کردم تو 1 کفش که برام کادو بگیرید حالا مامان قسم و آیه که برات 1 چیز خوب برا تولدت میگیرم قبول نکردم که نکردم تا شب طول کشید تا بلاخره بابا 1 تفنگ برام خرید





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد